بهروز یاسمی

 

 

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

 

باید چه بگویم به پرستارجوانم؟

 

بایدچه بگویم؟تو بگو ها ؟چه بگویم؟

 

وقتی که ندارد خبراز درد نهانم؟

 

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

 

آن تب که گل انداخته بر گونه ی جانم

 

بیماری من عامل بیگانه ندارد

 

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

 

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

 

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

 

لب بسته ام از هرچه سوال است وجواب است

 

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم-

 

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

 

امشب بکشد نام تو از زیر زبانم!

 

می پرسد وخاموشم و می پرسد وخاموش ...

 

(چیزی که عیان است چه حاجت به بیانم)*

/ 3 نظر / 12 بازدید

عکس خیلی نامناسبه لطفا عوض کنید

هشت بهشت

چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد