علی رضا معینی

دیدن بهانه ایست برای ندیدت

پرواز واژه ای به هوای پریدنت


اینجا فقط برای تو دلتنگ می شوم


با لحظه های زخمی جانم تپیدنت


ای ربای لحظه افطار خوب نیست


از سفره های خالی غربت شنیدنت


می خواهمت چنان که نه لب تشنه ام نه سیر


بگذار مزمزه ای کم چشیدنت


می خواست حال و روز مرا امتحان کند


این نیت خدا بود از آفریدنت


مانند باد می گذری از مقابلم


تا عاشقم کنی به فریب دریدنت


مانند ماه چهاردهی و عجیب نیست


یک روز دیدنت دو سه هفته ندیدنت

/ 3 نظر / 5 بازدید
هیچکس

یکبار نشد تو یکی از این وبلاگهای ایرونی بری ف دو سطر در مورد وقایع روزانه اشون نوشته باشن ف دو خط شادی گذاشته باشن تنگش ، همش غم و قصه انگار مده !!!‌ بابا اینقدر خودتون رو نچلونید که یک متن غمناک سوزناک ، بنویسید ف دو کلوم حرف حساب بزنید ، چه میدونم ملت رو بخندونید ، حالا چهارتا ژست آه و فغانم گذاشتید نمکشه ، خیلی هم خوبه ، اما 24 ساعته که آدم نباس دماغشو سرپا بگیره که

هیچکس

نه بابا بنویس همین که مینویسی خیلی ه خوبه بچه جون چه اشکالی داره ف اما عاشقانه نوشتن دل عاشق میخواد ، خب دل ما دیگه اونقدرها قشنگ نیست اما به نشته های شما سر میزنیم و دست خودمون نیست باهاس یک گیری بهت بدیم نه بابا بنویس همین که مینویسی خیلی ه خوبه بچه جون چه اشکالی داره ف اما عاشقانه نوشتن دل عاشق میخواد ، خب دل ما دیگه اونقدرها قشنگ نیست اما به نشته های شما سر میزنیم و دست خودمون نیست باهاس یک گیری بهت بدیم

هشت بهشت

[بغل][گل]