بگذار از آن روز شروع کنم ، همانروزی که باران نبارید

 

 

 

 

اما رنگ و بویی عجیب داشت . از همان ساعتی که عقربه

 

هایش درست در چند قدمیه دیدارمان خوابشان برد و دیگر ...

 

 

دیگر چیزی یادم نمی آید . فکر کنم جادو شده بودم یا شاید

یک نفر زیر لب وردی خوانده بود که آن لحظه همه چیز را

 

 

 

فراموش کردم غافل شدم که برای قراری عاشقانه با تو بی

قراری می کردم غافل شدم و همین غفلت همین حس بی

موقع فراموشی کار دستم داد . انگار زمین و زمان هم دست

شده بودند که جا بمانم از همان لحظه اما تو یادت بود. یادت بود

 

که یک نفر این سوی جغرافیای خاکی دلش برای آرامشت لک

 

 

زده . معبود من ، آرامش همین لحظه های کنار توست میدانم

 

اما بگذار این دلهره ها را همینجا تمامش کنیم.

/ 0 نظر / 7 بازدید