ای خاطره انگیزترین صبح بهاری


خوش طعم تر از دانه شیرین اناری


چشمان تو باغی است زگلهای معطر


امروز برای ن دلخسته چه داری؟


از فکر تو و چشم پر از شور و شرابت


انگار ندارم به خدا راه فراری


دور از تب احساس تو آرا م ندارم


ای انکه برای دلم آرام و قراری


شعر و غزلم مثل تو جاری و روان نیست


ای کاش بر این برکه خشکیده بباری


دستی بکشی بر سر آیینه ذوقم


یا دامنی از عطر نفسهات بیاری


عمریست که من منتظرم باز بیایی


در کوچه احساس قراری بگذاری

/ 0 نظر / 14 بازدید